سلام خدمت همه دوستان.البته از بس دیر به دیر میام دیگه اینجا شده مثه محله ی جهودا
اما این بار یکی از شعرام که خیلی دوسش دارم رو براتون گذاشتم که امیدوارم توی این زمستون
به دلتون بشینه...این شعر رو برای غلامرضا بروسان و الهام اسلامی خوندم که متاسفانه چند وقت پیش به عمرشون دادن به شما خدا بیامرزتشون...
</هوا سرد است امشب باد و بورانی است در جنگل
درون باد میپیچد صدای مرغکی تنبل
میان کلبه ی گرم من و تو شعله میبخشد به ما گرمای این منقل
تو مشغول تماشای شکست شاخه ها هستی و من در حال روشن کردن مشعل
خدا را لا به لای لحظه هایم داده ام صیقل
نمازم را نشسته مینوازم وای از این تاول
چه بی رحمانه باران میشلوغد صحنه ی تاریک و ساکت را
گلویم هرز میخواند سرودی ساده و زیبا
از این تکرار پر معنای رعد وبرق خواب آلوده میفهمم،
خدا نزدیک ما از عشق میگوید
و پا بر عرش میکوبد
و باران میرسد بر ما
تو میترسی از این غوغا
تورا آهسته در آغوش میگیرم
تو را میگویم از فردا
تو را میگویم از خورشید و از صحرا
تو را میگویم از دریا
و حالا خواب نم نم چشم زیبای تورا...
محمدامین ناجی
